تبليغاتX
به بهشت خوش آمدید...!

به بهشت خوش آمدید...!

خلاصهاي از زندگينامه سردار شهيد حاج عباس كريمي

 

خلاصه ای از زندگینامه شهید

روستاي قهرود از توابع شهرستان كاشان در سال 1336 پذيراي كودكي شد كه پدرش جهت سالم ماندن او به آستان با كرامت حضرت عباس نذر كرد و مادر، اسم او را عباس نهاد. او در محيط ساده و باصفاي روستا و جو مذهبي خانواده رشد كرد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در زادگاهش براي ادامه تحصيل راهي تهران شد. در آغاز سال سوم دبيرستان مجدداً به كاشان بازگشت و موفق به اخذ ديپلم در رشته نساجي گرديد. دوران سربازي خود را در پادگان عباس‌آباد كه در آن زمان فرماندهي حكومت نظامي تهران بود، گذراند.

عباس از طريق ارتباط با برخي دوستان روحاني مبارز، با پخش اعلاميه و نوارهاي سخنراني امام فعاليت خود عليه رژيم پهلوي را آغاز كرد و در همين دوران توسط ساواك دستگير و مورد شكنجه قرار گرفت. تا اينكه در پي فرمان امام خميني (ره) او نيز از پادگان گريخت و در جمع مردم به مبارزات خود ادامه داد. هنگام ورود امام در كميته استقبال، مسئوليت حفاظت و حراست از ايشان را به عهده گرفته در تصرف و خلع سلاح پادگان عباس‌آباد در 21 و 22 بهمن نقش مؤثري داشت.

با پيروزي انقلاب اسلامي در راه‌اندازي سپاه پاسداران كاشان پيشقدم شد و در اوايل سال 1358 به عضويت اين نهاد مقدس درآمد. در فاصله كوتاهي مأمور به حفاظت از بيت امام در قم گرديد و هنوز اين مأموريت به پايان نرسيده بود كه مسأله اغتشاش در ايرانشهر مطرح شد و در پي آن غائله كردستان او را با چهر ه واقعي جنگ آشنا كرد.

عباس با استعفا از مسئوليتش در سپاه كاشان راهي كردستان شد و پس از مدتي سمت مسئول اطلاعات و عمليات پيرانشهر منصوب گرديد. حاج عباس كه لياقت نظامي خود را به فرماندهان از جمله حاج احمد متوسليان نشان داده بود پس از شكل‌گيري تيپ 27 محمد رسول الله (ص) راهي جنوب شد و به سمت عنوان مسئول اطلاعات- عمليات تيپ انتخاب گرديد. او در عمليات ظفرآفرين فتح‌المبين از ناحيه پا به شدت مجروح گشت و در خرداد ماه سال 1361 زمانيكه حملات اسرائيل به لبنان اوج گرفت، همراه ساير دوستان براي حمايت به كشورهاي سوريه و لبنان عزيمت كرد و پس از بازگشت به وطن در مهرماه همان سال به سنت نبوي جامه عمل پوشاند و ازدواج كرد كه حاصل آن يادگاري به نام داوود است.

در تمامي صحنه‌هاي نبرد، سربازي لايق بود و پس از عمليات خيبر (شهادت حاج همت) به فرماندهي لشگر 27 محمد رسول الله منصوب شد. سرانجام در روز 24/12/1363 بر اثر اصابت تركش خمپاره به سرش با آب دجله وضو ساخت و نماز عشق را به قد قامت شهادت ايستاد.

قوطی کمپوت

يكي از معجزات الهي كه منجر به پيروزي عمليات فتح‌المبين شد آخرين شناسايي شب قبل از عمليات بود. من، حسين قجه‌اي و محسن وزوايي براي يافتن بهترين سير هدايت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آنها به مأموريت رفتيم. پس از اتمام كار شناسايي براي استراحت دور هم نشسته، كمپوتي را باز كرديم و در حاليكه آرام صحبت مي‌كرديم مشغول خوردن شديم و به يكديگر تأكيد مي‌كرديم كه قوطي خالي را با خود ببريم تا نشاني از خود به جا نگذاشته باشيم. با خوشحالي به مقر بازگشتيم و پس از ارائه گزارش كار، ناگهان به خاطر آورديم كه غفلت كرده و قوطي را همانجا گذاشته ايم. ديگر كاري نمي‌توانستيم بكنيم و فقط به خدا توكل كرديم. اوايل شب بعد، چند ساعتي پس از حركت گردان، محسن وزوايي با بيسيم اعلام كرد كه راه را گم كرده است. همه نگران بودند حتي فرمانده‌مان حاج احمد متوسليان به سجده رفته و با گريه به پروردگار التماس مي‌كرد. چند لحظه بعد خبر داده شد كه گردان راهش را پيدا كرده و عمليات با رمز فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. بعدها فهميدم فرمانده گردان مسير را از روي همان قوطي جامانده پيدا كرده است. هميشه مي‌گفتم خداوند اينگونه شري را به خير رقم زد.

راوی: خود شهید

پیوندی با نور قرآن

حاج عباس مدتي كه به علت مجروحيت حين عمليات فتح‌المبين در بيمارستان بستري شد وقت را مغتنم شمرده و در مورد تشكيل خانواده فكر مي‌كرد. همسر يكي از دوستان عباس، مرا به او معرفي كرد و اين آغاز آشنايي ما، در سال 1361 بود. در جريان خواستگاري احساس همدلي و همفكري كرده به جهت اطمينان استخاره كردم، آيه‌هاي سوره نور آمد: «الله نور السموات والارض» بعد از خريد مختصري بر طبق آداب و رسوم در تاريخ 21/7/1361 دلهايمان با نور قرآن پيوند خورد و عقدمان جاري گشت. روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتيم و عباس حلاوت خودش را در اين مدت برايم توصيف كرد: «وقتي براي خواستگاري به سراغت آمدم بار سنگيني بر سينه‌ام حس مي‌كردم، با شنيدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتي به درخواستم جواب مثبت دادي، همه درهاي بسته به رويم گشوده شد.» همه به او سفارش مي‌كردند كه مراسم عروسي را در باشگاه برگزار كند اما او نپذيرفت چون از خانواده شهدا خجالت مي‌كشيد و نمي‌خواست خود را درگير مراسم كند. لباس دامادي او نيز همچون سرداران ديگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در عين سادگي انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت

راوی : همسر شهید

فرمانده لشکر

حاج عباس رفتار و كردارش با پذيرفتن فرماندهي لشگر تغيير نكرد و او كسي نبود كه اين القاب را افتخاري بداند به همين خاطر هيچ وقت نخواست عنوان كند كه فرمانده لشگر است زيرا بسيجيان را فرماندهان واقعي جنگ مي‌دانست. بعد از عمليات خيبر، مشغله‌اش زياد شد و دير به خانه مي‌آمد. او چيزي نمي‌گفت. من هم نمي‌پرسيدم تا اينكه يك روز از طرف لشگر تلفن مخصوصي را در خانه ما نصب كردند و گفتند: «اين مخصوص فرماندهي است و عباس فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص) است.» او با اينكه فرمانده لشگر بود حقوق كمي‌ مي‌گرفت. هنگام شهادت ميزان حقوقش 2900 تومان بود. اموالي را كه در اختيار داشت متعلق به خداوند و تمامي‌ مردم مي‌دانست و معتقد بود كه او وظيفه نگهباني از آنها را بر عهده دارد و اجازه نمي‌داد بيت‌المال حتي يك سر سوزن جابجا شود.

راوی : همسر شهید

رمز یا زهرا (س)

براي تولد تنها فرزندمان داوود در خرداد سال 1363 از انديمشك به دزفول آمديم. در طول مسير حاجي نشان بيمارستان را از مردم مي‌پرسيد، متوجه شديم كه تنها بيمارستان مناسب كه مزين به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالي است. وقتي حاجي نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنيد، ذكر نام ايشان را آنچنان بيان كرد كه فكر كردم اتفاقي افتاده ولي خودش به من چنين گفت: «نام همسرم زهراست، در عمليات فتح‌المبين با رمز يا زهرا (س) مجروح شده‌ام و اينك تولد فرزندم نيز در بيمارستان حضرت زهرا (س) است.» حاج عباس درست مي‌گفت زندگي ما با رمز يا زهرا (س) گره خورده بود. حتي شهادت او هم در عمليات بدر با رمز يا زهرا (س) بود و پيكرش ميهمان ابدي بهشت زهرا (س) شد.

راوی : همسر شهید

بوی برگ حضور

قبل از عمليات به ديدن عباس رفتم به غير از او كسي داخل سنگر نبود. در حالت چهره‌اش نورانيت زيادي مي‌ديدم، اصلاً نمي‌توانستم به خودم اجازه دهم كه با او شوخي كنم. از لحن صحبتهايش دانستم كه دلش جاي ديگري است به او گفتم: «امروز با روزهاي ديگر فرق داري، حلالم كن. من چيزي مي‌بينم كه خودت نمي‌بيني، اگر شهيد شدي مرا هم شفاعت كن.» با هر زحمتي بود از او قول شفاعت گرفتم، اما خودش چيزي نمي‌گفت، پرسيد: «معلوم نيست امروز چه مي‌گويي؟! برو زمان ديگري بيا.» ولي آنقدر اصرار كه گفت: «اگر كاري از دستم برآمد، چشم!» او روزي ديگر با يكي از دوستان به بهشت زهرا رفته بود، در آنجا كنار مزار شهيد اقارب‌پرست ايستاد و چند دقيقه‌اي به قاب عكس و قبر او خيره شد و همانجا مبهوت ماند. آن موقع خيلي معنايش را نفهميدم تا روزي كه او را در همانجا به خاك سپردند

راوی : یکی از همرزمان

از جزيره مجنون تا بهشت زهرا (س)

در عمليات بدر، حاج عباس پس از سركشي سنگرهاي اطراف، به سنگر ديده‌باني بازگشت. در يك لحظه با شنيدن صداي مهيبي روي زمين دراز كشيدم خوب دقت كردم تا بدانم گلوله تانك كجا اصابت كرده ، خدايا چه مي‌بينم؟! توي اين سنگر حاج عباس بود! او را از سنگر بيرون كشيدم. تركشي پشت سرش را متلاشي كرده بود اما چشمهايش هنوز نگران بسيجيان بود. او را داخل قايق گذاشته و با سرعت به طرف پست امداد حركت كرديم. اما ديگر فايده‌اي نداشت همه چيز تمام شد ... قايق آرام به طر ف اورژانس حركت كرد در حاليكه حاج عباس با چهره‌اي معصوم در زير پتو آرميده بود. پيكر خوني و خيس او را داخل آمبولانس گذاشته و به سمت دوكوهه راه افتاديم و به نيت آخرين وداع، پيكر او را دور زمين صبحگاه طواف داده به سمت تهران حركت كرديم. عباس كريمي‌ روز 23/12/1363 و در سالروز شهادت حاج همت به او پيوست و اين تاريخ براي دومين بار در خاطره لشگر 27 محمد رسول الله (ص) جاودانه شد. 2 روز بعد پيكرش در كنار مزار شهيد اقارب‌پرست به خاك سپرده شد و بار ديگر مسافري از جزيره مجنون به بهشت زهرا (س) ميهمان گشت.

راوی : یکی از همرزمان

سخن شهيد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:29  توسط   | 

پیام شهید به رزمندگان

پیام شهید به رزمندگان

شهید فرهاد بجنوردی :

یاد آن دلاوران ، به دل یقین ، به جان توان ، به خلق ایده می ده و به ایده های هر جهت گسسته ، شکل می دهد .
 

شهید محمد علی فنائی :

دوستان و برادران ، شما همگی برای من دوستان خوبی بودید . از شما خواهش می کنم اگر در توان دارید به جبهه بیائید چون جبهه دانشگاه اسلام است و انسان درس انسانیت و ایثار و از خودگذشتگی را در می یابد و به قول امام سعی کنید قبل از هر پیشرفتی ، در انسانیت پیشرفت کنید .

 

شهید مجید فخاران :

برادران بسیج و انجمن اسلامی ، سعی کنید خدا را همیشه و همه جا ناظر و  حاظر به اعمالشان بدانید تا سعادتمند شوید . سعی کنید با مد نظر قرار دادن قوانین و اسلام و شرع و با اطاعت از اوامر امام عزیزمان ، این قلب تپنده امت حزبه الله بتوانید مروج و مبلغ خوبی برای اسلام عزیز در منطقه باشید . انشاالله

 

شهید حسن مصباحی  :

از خداوند می خواهم که حتی ما را یک لحظه به خودمان وا مگذارد ، و همواره ما را یاری کند و گول هوسهای شیطانی را نخوردیم . خیلی حواستان جمع باشد . نکند خدای نکرده خون شهدایمان را پایمال کنید و این رهبری پر ارزش را فراموش کنید .

برای سلامتی این رهبر پیر این نور جماران دعا کنید . به الله قسم خیلی حق به گردن ما دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 11:52  توسط   | 

نامه ای به بابای شهیدم ...

باباي شهيدم سلام
دخترت با تو سخن مي گويد. دختري که از لحظه اي که چشم به اين جهان گشود، روي تو را نديده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ...
اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست.


 

باباي شهيدم روزت مبارک - قافله شهداء 


 

کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند؛ که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم.
آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي....
دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف،‌ خودت را مي ديدم.
راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟ مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند.
برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود،‌ اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند. مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند. آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!!
يادش بخير وقتي امسال طلاييه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم طلاييه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........ باباي خوبم! پس حداقل زود به زود به خوابم بيا تا روي ماهت رو ببوسم.


 

والسلام
دخترت ....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:24  توسط   | 

دست نوشته يه دختر بچه برا رزمندگان...

بدون شرح!!!


نامه يک کودک به جبهه


پي نوشت:
- نمي دونم چي بايد گفت..... فقط سکوت و سکوت و .....
- اين دستنوشته يه دختر بچه است که  تو  يکي از بسته هاي مواد غذايي که برا رزمندگان ارسال شده بود، پيدا شده.
- اگه مي خواين تو سايز اصليش ببينين، عکس رو،  رو سيستمتون سيو کنين.
- ادامه راه شهدا يادمون نره. هم خدا راضي باشه و هم بتونيم سرمون رو پيش شهدا بالا بگيريم. برا تک تک کار هامون مسئوليم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:26  توسط   | 

متن وصیت نامه شهید باکری

                                     متن وصیت نامه شهید باکری

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

 یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی


 یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!


 و شما ای پیروان صادق شهیدان.


 خدایا!



چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانیم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.


 یا رب! العفو .


 خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.


 ای وای که سیه روی خواهم بود.


 خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!


 هیهات که نفهمیدم!


 یا اباعبدالله شفاعت.



آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!


 سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.


 عزیزانم


 اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.


 ای عاشقان اباعبدالله!


 بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛


 بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را شکرگزاری به جا آورده باشیم.


 وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل؛ بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب، مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار، بیامرزد.


 خدایا


 مرا پاکیزه بپذیر.   مهدی باکری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:13  توسط   | 

طليعه



خون شهيـــدان انقلاب و اسلام را بيــمه كرده است

در آينده ممکن است افرادي آگاهانه يا از روي ناآگاهي در ميان مردم اين مسئله را مطرح نمايند که ثمره‌ي خون‌ها و شهادت‌ها و ايثارها چه شد؟ اينها يقيناً از عوالم غيب و از فلسفه ي شهادت بي‌خبرند! و نمي‌دانند کسي که فقط براي رضاي خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگي نهاده است حوادث زمان به جاودانگي و بقا و جايگاه رفيع آن لطمه اي وارد نمي سازد. و ما براي درک کامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله اي طولاني را بايد بپيماييم و در گذر زمان و تاريخ انقلاب و آيندگان آن را جست و جو نماييم.
مسلّم خون شهيدان انقلاب و اسلام را بيمه کرده است! خون شهيدان براي ابد درس مقاومت به جهانيان داده است. و خدا مي داند که راه و رسم شهادت کور شدني نيست. و اين ملت ها و آيندگان هستند که به راه شهيدان اقتدا خواهند نمود. و همين تربت پاک شهيدان است که تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در اين قافله ي نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهايي که اين گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا! اين دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم نکن. خداوندا! کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نيازمند به مشعل شهادت. تو خود اين چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش.

بخشي از پيام امام راحل رحمت الله عليه به مناسبت قبول قطعنامه 598

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:49  توسط   | 

عکس شهید گمنام..!!!

 



قسمتي از وصيت نامه يک شهيد:
اگر براي خداست، بگذار گمنام بمانم.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:10  توسط   | 

داستان های زیبا از شهدا

- گفتم:نه! اين عمليات حساسه. ممکنه زخمي بشي و فرياد بزني.
گفت: قول مي دم.
اون طرف رودخانه جسد زخميش رو پيدا کرديم که دهان خودش را پر از گِل کرده بود...


 

- پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت.
کودک هم مي خواست پدر رو بلند کنه ولي نتونست. با خود گفت: حتماً چند سال بعد مي تونم.
بيست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه. پدر سبک بود. به سبکي يک پلاک و چند تکه استخوان....


 

- ترکشها شکمشو پاره کرده بودند، ولي اصرار داشت بشينه.
به در خيره بود.
مانع از نشستنش شدم، در گوشم گفت: آقا اينجاست، چه جورى بخوابم؟ و بعدشم پريد....


 

- گفت: وقتي برگردم انگشتر عقيقت رو پس مي دم...
وقتي استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقيق لاي اونا بود....


 

- "به نام خدا، من مي خواهم در آينده شهيد بشوم. براي اين که...."
معلم که خنده اش گرفته بود،
پريد وسط حرف مهدي و گفت: «ببين مهدي جان! موضوع انشا اين بود که در آينده مي خواهيد چه کاره بشين. بايد در مورد يه شغل يا يه کار توضيح مي دادي. مثلاً، پدر خودت چه کاره س؟
.... : آقا اجازه! شهيد شده....


 

- پسرش که شهيدشد دلش سوخت. آخه يادش رفته بود برا سيلي که تو بچگي بهش زده بود عذرخواهي کنه.
باخودش گفت: جنازه ش رو که آوردن صورتشو مي بوسم.
آوردنش ..... ولي سر نداشت....

پي نوشت:


- اول  اينکه يکي - دو تا از داستانک ها از وبلاگ عزيز دل، آقاي محمد مبينيه که يه کمي توش دخل و تصرف شده.
- و آخر اينکه اگه دلتون لزريد و بغضتون ترکيد کسي اينجا محتاج دعااااااااااست..... همين


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:58  توسط   | 

تصاويري از رهبر معظم انقلاب در دوران دفاع مقدس

تصاويري از رهبر معظم انقلاب در دوران دفاع مقدس

 

 

          

           

            

       
              

            

             

             

             

            

           

           

           

           

                       

     

     

     

     

 

        از شوق شکر خند لبش جان نسپرد
                                            شرمنده جانان زگران جانی خویشم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:42  توسط   | 

دل نوشته...

دل نوشته.....

ای خدا
همیشه دلم می خواست شهید بشم
شهدا عاشق بی ریا بودند
تازه فهمیدم اونا کیا بودند

 

آ خدا بنده با صفا هزار هزار داری
یه دونه بنده بد داری اونو وا نذاری

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:35  توسط   |